مثل صدای مادر
و نقطه هایی که هفت سالگی ام را
به دفترچه های مشق دیکته می کند...
چه فایده
که تا می آیم هجی کنم صورتت را،
هی آب می روی وُ
نمی گذاریَم
یک بار، سر تا پا بفهمم
قدم هایت را.
عشقی که با زور شروع شده ،باید هم با تلقین تمام شود.زده ام به یکی از دنده های چپ و دیگر زندگی چیزی جز نوشتن توهماتم، نیست.پشت پنجره صبح برف می بارید، تا دیدمش آفتاب بود.غلیظ و بی رحم.مثل تو.مثل زندگی ام که نگاهش که می کنم، آب می رود.چه شوخی بی مزه ای...!گلدانی که خار دارد را مدتی است آب نداده ام.خارهایش مزاحم اند.یک روز که بیدار شوم و باز هم خارهایش برود در انگشتان همیشه بی حس ام، می اندازمش دور. و آرام می گیرم.تکیه می زنم به دیوار و چای صبحم را مزه مزه می کنم .انگار هم نه انگار که روزی با چه حسی خریدمش...دورش می اندازم.و از این شدت استعدادم در ربط دادن تمام چیزهای شدیدا بی ربط دنیا کیف می کنم و غصه می خورم و تف می کنم هرچه خار کاکتوس در گلوی چرکینم مثل تیغه ماهی خراش انداخته...من هیچ نمی دانم.من کجا و کو اوهام دیروز...دور و بی رمق و تکراری ست همه چیز.دورتر می شود وقتی می کشم بالا و از روی نردبان، دیروزم را نگاه نگاه می کنم...و تو با کجی کوچکی در ابهامی به نام صورتت یا بی آن، دیگر بس ات است.دور شده ای. و داری می شوی دور تر. من اما نزدیکم. نگاهم بکنی یا نه.
و انگار که از همان روز اول هم چیزی نبوده جز سکوت و قدم هات.چیزی نبوده جز نبودن من.جز سرگردانیم و سرگیجه ای که شبها بالا می گیرد.زمستان هم نیست این روزها.بهار هم نیست.برزخ است.از همان برزخ هایی که می گوید گیرش انداخته ام درش...شاید!حتی اگر روزی هم دنبالم بگردی،من نیست شده ام.نه از نبودن او،از نبودن خودم که نبود و خسته ام کرد از این تظاهر احمقانه به زندگی،خندیدن ها،دلقک بازی ها و به این هجرتی که کرده ام.شوخی بردار نیست.فرداش که رفتیم،دخیل را باز کرده بودند.گمان می کنم خودم هم درست نمی دانم خوشحال شدم یا دلگیر از کسی که بازش کرده بود.همیشه شل تر از بقیه پارچه را گره می زنم.چرایش هم،چون ندارد.چیزی حل نمی شود.گره شل باز کردن ندارد...از اول هم، بازی تلویزیونی احمقانه ای بود این گره ها، که از همان کوچکی چشمم را گرفت...حالا تا بیایم به خودم حالی کنم این پارچه ها و نخ ها بستن ندارد، باز دو قطره ی آغازی ریخته اند و باید دنبال دستمالی بگردم.
کارم شده این روز ها، خریدن بلیط موزه. تمام راه را می دوم تا بینی ام را بچسبانم به شیشه های ضخیم...تکه های گذشته را سپردیم به مردکی که لبخند لزج اش را جمع نمی کرد.
موهایم را در آینه، خرد می کنم و انگشتانم را می اندازم، دو طرف لب هایم. و می کشم. شبیه لبخندهایم نیست...
کلاغی که تا دیروز بر شاخه خشکیده چشمانم می شاشید،
مرده است.
همان است،
بند نافم را با تیغه ای از یخ برچیده اند
و پاسم داده اند به این تبعید زمستان-کُش ِ ابدی...
لرزش بی نمک انگشتانم را می مکم
و بی رمق به یادتان می آورم،
عشق های نکبت وار...
خسته ام.بروم برای کلاغی که دیگر نیست،قبری بکَنم."براق" هایی که در چشمانم چال کرده بود یافته ام...آغوش دیوار ها چه سرد و زمستانی پناهم می دهند...
کی فکرش رو می کرد برای جبرانت به این وضع بیفتم؟که به لبخندی کج دل بستم و دیگر نیستم..
زنی روی پشت بام خانه ام نشسته است.و چند جفت جوراب پشمی را در تشتی قرمز چنگ می زند.قوطی پودر را با بی رغبتی خم می کند و می گذاردش در آب گرم خوب کف کند.من از میان کف ها دستم را بیرون می آورم.سیگار را دست به دست می کنم و می گذارم خاکسترهایش غرق شود.آب به حد کافی گرم است.خوب می داند لباس پشمی را آب گرم ،ویرانگر است.آب می کِشد.پهن می کند روی بندی که مستاجرهای قبلی کِشیده اند.تو هروقت جورابت را گم می کنی،دیوانه می شوی.جوراب که نباشد، نمی روی...پنج دقیقه نگذشته است.از روی بند برشان می دارد.هر دستش را در یک لنگه می کند و صدایش را کمی کلفت.دوش را باز می کنم.سرم را می گیرم بالا تا اشک و آب یکی شود.لنگه دست چپ ،گرگ می شود.می دود بره ی دست راست را تکه کند.لنگه های خیس را می اندازد در تشت قرمز.بغض می کند.پودر را می ریزد.آب را می ریزد.دستانش را می ریزد.اشک هایش را می ریزد.چنگ می زند.چنگ می زند."جورابهایم کجاست؟".ریز می خندم . "خیس اند."."همه شون؟!".ریز می خندم. حوله می پیچم دورم.می نشینم روی تخت.باید کم کم خشک شده باشند.بایستی بروم پشت بام.ریز می خندم...
پنجره دیگر باکره نیست
و ضرباهنگ انگشتانت می رود که محو شود.
دستی که شیشه را شکست وُ پرده را پاره کرد،
از کجا که نمی دانست
من بارها پشت این پنجره شاعر شده ام؟
حالا دیگر،
سرم تنها ضمیمه ای است بر بدن
و انگار که
صدها بار بر بام ِ خیس همسایه سقوط کرده ام.
بهار۸۷
تمام داستانها
با تاکید "یکّی بود،یکی نبود"ِپدر،جان می گرفت.
و با بوسه ی نهایی ِ مادر،
من می ماندم وُ کلاغی که
تا بود وُ بود
گم می شد.
در قفس کبریتی ام،این روز ها
من هستم وُ آشوبهای دلِ تنگم.
تنها راه نجات،سوختن است.
بهار۸۷